روایتی از شهید روز دوم جنگ: «علیرضا» دوست دوران کودکی من بود

به گزارش روابط عمومی مؤسسه خیریه مکتب امیرالمؤمنین (ع) و به نقل از ایرنا، بعد از گذشت ۱۰ روز از شهادت علیرضا، زمان تدفینش فرا رسید. شب قبل در دانشگاه شریف که محل درس خواندنش بود، با پیکرش وداع کرده بودند و روز چهارشنبه قرار بود در قطعه ۴۲ بهشت زهرا به خاک سپرده شود.

علیرضا دوست و همبازی دوران کودکی من بود. پدرش دوست دوره دانشگاه و بعد همکار پدرم بود و با هم ارتباط خانوادگی داشتیم؛ کسی که در جمع رفقا به او «دایی» می‌گفتند و ما نیز عادت داشتیم او را با همین نام صمیمانه صدا بزنیم.

علیرضا اردیبهشت سال ۶۲ به دنیا آمد و پدرش اسفند همان سال به اسارت بعثی‌ها رفت؛ یعنی علیرضای ۹ ماهه قبل از آنکه آنقدر بزرگ شود که پدرش را بشناسد، از درک او در کنارش محروم شد. با اسارت دایی، ارتباط ما با خانواده او، یعنی علیرضا و مادرش بیشتر شد و کمابیش به خانه‌شان می‌رفتیم و سری می‌زدیم و در فضای کودکی بازی می کردیم؛ یکی دو سفر هم با هم رفتیم. اسرا که سال ۶۹ و مدتی بعد از قطعنامه آزاد شدند، علیرضا ۷ ساله بود که پدر را ملاقات می‌کرد.

علیرضا کارشناسی ارشد مهندسی کامپیوتر بود؛ از دانشگاه شریف و فنی تهران. روز دوم جنگ در جلسه‌ای به همراه چند نفر هدف اصابت موشک قرار گرفته و به شهادت می‌رسد. از روز دوم در حال جستجو بودند تا باقی‌مانده پیکرش را از زیر آوار پیدا کنند و اینکه او را روز دهم جنگ به خاک سپردند، به خاطر این بود که یافتن اجزای پیکرش یک هفته‌ای طول کشید.

در پوستر اعلام برنامه تدفین آمده بود، شب بیست و یکم در مسجد دانشگاه شریف با پیکرش وداع می‌کنند و ساعت ۲ روز شهادت علی علیه السلام در قطعه ۴۲ به خاک سپرده می‌شود. تا یکی دو مطلب را در خبرگزاری منتشر کنم طول می‌کشد و کمی قبل از ساعت ۳ به بهشت زهرا(س) می‌رسم.

در اتوبان منتهی به بهشت زهرا، سمت چپ دود بزرگی آسمان را پوشانده است، نمی‌دانم چه مکانی است و کی بمباران شده است، به نظر تاسیسات نفتی است. نرسیده به ورودی بهشت زهرا، گل فروش‌ها فعالند و بهشت زهرا هم کمابیش جنب و جوشی دارد.

نمی‌دانم چرا در ذهنم بود که مثل دفن همه اهالی بهشت زهرا، اول باید به سالن عروجیان بروم، اما آنجا که می روم کسی را راه نمی‌دهند و گویا فرایند پذیرش اموات دچار توقف شده است. چند نفری که به نظرم نیروهای جهادی هستند و دو سه تایشان عمامه به سر دارند، کاورهای آبی رنگ پوشیده و احتمالاً به غسال‌ها کمک می‌کنند؛ مثل ایام کرونا.

دوباره سوار ماشین می‌شوم و به سمت قطعه ۴۲ حرکت می‌کنم. در بهشت زهرا تابلوهایی مخاطبان را به سمت معراج شهدا راهنمایی می‌کند، احتمالاً محلی است که شهدا را در آن غسل می‌دهند، البته اگر از تکه‌های بدن شهدای این نوع بمباران چیزی مانده باشد.

ماشین را در محوطه کنار قطعه ۴۲ پارک می‌کنم، نوشته پارکینگ مرصاد، گویا همان جایی است که جنازه اعضای اعدام شده منافقین در آن دفن شده بود.

قطعه ۴۲ همان قطعه‌ای است که شهدای جنگ ۱۲ روزه در آن آرام گرفته اند؛ از شهدای نظامی و انتظامی و قرارگاه ثارالله تا کودک و زن و نوجوان غیرنظامی که حالا زیر سایه‌بان بزرگی خوابیده‌اند. اکثرا قبرهای یک فرم دارند و پایین سنگ قبر بیشترشان نوشته شده: شهادت به دست رژیم صهیونیستی. برای بعضی محل دقیق‌تر شهادت هم نوشته شده و برای برخی به تهران اکتفا شده است. وارد قطعه که می‌شوم می‌بینم بخش جدیدی در آن فعال شده و شهدای جدید در آن دفن می‌شوند.

بر خلاف تصورم دیر می‌رسم. پیکر را دفن کرده اند و روی آن گل گذاشته‌اند. پدر علیرضا پایین قبر روی یک صندلی نشسته و دور قبر هم چند خانم و بچه نشسته‌اند و برخی قرآن می‌خوانند. علیرضا ۶ فرزند داشت، بزرگترینشان یک دختر کلاس هفتمی است و کوچکترین، یک دختر ۱۸ ماهه که در آغوش یکی از اقوام بود. همسرش یک خانم عینکی است که کنار قبر با بچه ها نشسته و اصلاً گریه از او ندیدم، برعکس به بسیاری که با او همدردی می‌کنند، با لبخند جواب می‌دهد. یک پسر کلاس اولی هم دارد، یک دندانش افتاده و اسمش محمدهادی است. خوش و بشی با او می کنم و می پرسم: دندونت رو موش خورده؟

اطراف قبر آشنایان زیادی هستند، از دوستان قدیمی و همکاران جهادی پدر تا کسان دیگر. خواهر مهندس موسوی را هم بعد از چندین سال می بینم و با او و همسرش احوالپرسی می‌کنم. مدیر مدارس مفید هم هست، می‌پرسم علیرضا مفیدی بود یا برادرش محمدحسین شاگرد شما بود؟ می‌گوید هر دو مفید بودند، اما الان ما شاگرد علیرضا هستیم!

با آقای زهدی روبوسی می‌کنم و به او تسلیت می‌گویم. خیلی محکم و استوار است و نشانه‌ای از گریه در او دیده نمی‌شود. یکی از دوستان پدر، باجناق علیرضا را نشان می‌دهد و می‌گوید: ایشان مسئول پیگیری جستجوی جنازه بوده و ظاهرا اول کارت و یک دست علیرضا را پیدا می‌کنند، اما الان که از او پرسیدم چه چیزی از او پیدا شد؟ می‌گوید خدا همه را با هم خرید! با این جمله اشک در چشمانم حلقه می‌زند.

باجناق دیگر علیرضا، علی آقا فرزند یکی دیگر از همکاران پدر است. او می‌گوید در ساختمان هدف قرار گرفته جلسه‌ای بوده که علیرضا هم در آن بوده و جنازه تا دو سه روز قبل پیدا نشده بود. می‌گوید یک پا و بخشی از سینه او پیدا شده است، با این احوال نمی‌دانم او را چطور غسل داده‌اند و چطور به خاک سپرده‌اند.

دختر بزرگ علیرضا چادر سرکرده و روی زمین چمباتمه زده و مشغول قرآن خواندن است. علیرضا همیشه خدا آرام و ساکت و بی سروصدا بود، اما حالا در اطلاعیه اش نوشته اند حافظ قرآن. از پدرش می‌پرسم: کی حافظ قرآن شد که ما نفهمیدیم؟ می‌گوید خود ما هم نفهمیدیم، ظاهراً چند سال اخیر در مسیر رفت و آمد قرآن را حفظ کرده است.

آقا مجید از دوستان پدر را هم همان اطراف می‌بینم، می‌گویم وقتی علیرضا بچه بود، به شوخی به او می‌گفتیم: «علیرضا! دوقلو بزا!» آقا مجید می‌گوید: حالا دوقلو که چه عرض کنم، خدا شش بچه به او داده و خودش نگهدارشان باشد.

همسرش در کانالش عکسی از علیرضا گذاشته و نوشته: «می‌پرسند دلتنگی همسرت اذیتت نمی‌کند؟ می‌گویم چرا، گاهی پیش آمده که دلتنگی در اوج قدرتش، تمام قلبم را فراگرفته؛ حالم را دگرگون می‌کند. اما تا از همسر شهیدم کمک خواستم، شاید حتی بهتر از گذشته، سریع‌تر و مؤثرتر از قبل، حال و هوایم را عوض می‌کند. چطور شاکر نباشم وقتی با تمام وجود، درک می‌کنم که شهیدم چنین زنده و تأثیرگذار است و اینقدر به من نزدیک؟!»

 بعضی از حاضران در حال تحلیل جنگ و زد و خوردهای موشکی هستند. گشتی هم در قبرهای دیگر قطعه ۴۲ می‌زنم. تقریبا سه ردیف ۵۰ تایی صاحبان تازه خود را در جنگ جدید پیدا کرده‌اند. تاریخ شهادت‌ها را که مرور می‌کنم، از ۱۲ اسفند هست تا هجدهم!

بالای یک قبر، سه چهار نوجوان ۱۹، ۲۰ ساله دارند با شهید دفن شده صحبت می‌کنند. یکیشان به شهید می‌گوید: درسته شهید شدی پ..، ولی رفیق خودمونی! آن یکی می‌گوید: قبرش هم مثل خودش شل و وله! از آنها می‌پرسم دوستتان کجا شهید شده، عابر بوده؟ می‌گویند نه، در یک ساختمان بود.

آن طرف‌تر خانمی که ظاهرا همسر یکی از شهداست روی صندلی نشسته و دو نفر دوربین به دست دارند با او مصاحبه می‌کنند. خانم از خاطرات همسرش می‌گوید و اینکه آرزویش شهادت بوده است.

بعد از مدتی با پدر علیرضا خداحافظی می‌کنم. می‌گویم روحش شاد باش.. بعد جمله خودم را تصحیح می‌کنم که روحش شاد است. روز بعد استوری یکی از اقوام را دیدم؛ عکس علیرضا را در معراج شهدا کنار بچه هایش گذاشته و نوشته: نماز لیلة الدفن، علیرضا فرزند رضا!

سید عمار کلانتری

🌱 روابط عمومی مؤسسه خیریه مکتب امیرالمؤمنین (ع)
🌐 @maktab_charity
سایت / بله / تلگرام / اینستاگرام / آپارات